از قــــدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر و یادت باشه قدر قدرت و زیبایی جوانیت رو نمی فهمی تا وقتی رنگ ببازه ! اما باور کن ۲۰ سال دیگه وقتی به عکسات نگاه کنی متوجه میشی چه امکاناتی در برابرت قرار داشته و چقدر ظاهر دل انگیزی داشتی ! اینو الان متوجه نیستی ! تو انقدر که فکر می کنی چاق نیستی !!دل نگران آینده نباش ، نگران نگرانیه اونایی باش که به فکر مشکلاتی هستند که حل کردنش برای تو مثل آب خوردنه !مشکلات واقعی زندگیت چیزایی هستند که هرگز به خاطر نگرانت خطور نمیکنه ! مثل مشکلاتی که در یه ساعت معمولی در یه روز معمولی هفته تو رو به خودت میپیچونه !هر روز حداقل دست به کاری بزن که ازش میترسی .... آواز بخون .... با احساسات دل مردم با بی احتیاطی برخورد نکن ! و با کسانی که با تو اینطور برخورد می کنن کنار نیا ! راحت باش ...وقتت رو با حسادت تلف نکن ! گاهی انسان پیشه و گاهی عقب تر از دیگرانه ، این یک قاعده ست و در انتهای راه به خودت ایمان داشته باش . تعریف هایی که ازت میشه به خاطر بسپار و اهانت ها رو فراموش کن و اگه در این مورد موفق شدی به منم یاد بده ! محبت و دلدادگی ها رو حفظ کن و عملکرد حساب بانکیت رو بریز دور !!!! سعی کن اگه نمی دونی با زندگیت چی کار کنی احساس گناه به خودت راه نده ، خیلی ها رو میشناختم که در ۲۲ سالگی هنوز نمی دونستند و خیلی ها رو میشناسم که ۴۰ سال دارن و هنوز نمی دونن ! ولی تلاش کن ، زیاد مشورت کن ! با زیر دستات مهربان باش روزی دلت براشون تنگ میشه ... شاید ازدواج کنی شایدم نکنی ، شاید بچه دار شی شایدم نشی ... شاید در ۷۵ مین سالگرد ازدواجت بلند شی و برقصی ! به هر حال هر کاری می کنی زیاد به خودت غرقه نشو ! زیادی هم خودت رو سرزنش نکن. انتخابای تو در زندگیت مثل دیگران فقط رو شانس و فرصته ...از بدنت لذت ببر و هر طور میتونی ازش بهره بگیر ! از نظر دیگران درباره بدنت نترس ، جسم تو با ارزش ترین ابزاریه که در اختیار توست . به هر حال از خوندن مجلات زیبایی پرهیز کن چون باعث میشه حس کنی زشتی ... پدر و مادرت رو بشناس ، هرگز نمی دونی اونارو کی از دست میدی ... با خواهر و برادرات مهربان باش،اونا بهترین رابط تو با گذشته هستن و به احتمال فراوان در آینده نیز همراه تو خواهند بود .اینو درک کن که دوستات میان و میرن ولی معدودی رو که ارزش دارن نگه دار .... سعی فواصل جغرافیایی و تفاوت دید و نگاه ها رو کم کنی چون هر چه از سنت بگذره بیشتر به کسانی که در جوانی میشناختی نیاز پیدا می کنی ... میتونی تو نیویورک زندگی کنی ولی قبل از اینکه بهت فشار بیاد اونجا رو ترک کن میتونی در زیبا ترین شهر ها زندگی کنی اما قبل از اینکه زیاد بهت خوش بگذره اونجا رو هم ترک کن ... سفر کن .... زیاد با موهات ور نرو ! و گرنه در ۴۰ سالگی ۸۵ ساله به نظر میای ! دقت کن به کی نصیحت می کنی اما همیشه در برابر نصیحت صبور باش ! پند به دیگران مانع از نابودی زندگی میشه اون رو جلا میده ، زشتی ها شو از بین میبره و باعث میشه بیش از ارزش واقعیش از اون لذت ببری و به هر حال در تند باد حوادث مواظب خودت باش ...
برگرفته شده از یک اثر روانشناسی انگلیسی
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|
پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))
خدا جواب داد :
(( بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ))
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|
در 15 سالگی فهمیدم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران بسیار خوب می آموزند.
در 20 سالگی فهمیدم کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت بسیار انجام پذیرد.
در 25 سالگی فهمیدم همانطور که یک نوزاد، مادر را از یک روز 8 ساعته محروم می¬کند به همین ترتیب پدر را از داشتن یک شب 8 ساعته محروم می کند.
در 30 سالگی فهمیدم که قدرت برای مردان عین جذابیت و جذابیت برای زنان عین قدرت است.
در 35 سالگی دریافتم که آینده چیزی نیست که انسان آن را به ارث ببرد، چیزی است که خود آن را باید بسازید.
در 40 سالگی دریافتم که موفقیت یعنی بدست آوردن چیزهایی که دوست داریم، اما خوشبختی یعنی دوست داشتن چیزهایی که داریم.
در 45 سالگی دریافتم تنها 10% از زندگی وقایعی است که اتفاق می افتد و بیش از 90% درصد زندگی در واقع واکنش هایی است که ما نسبت به آن وقایع نشان می دهیم.
در 50 سالگی فهمیدم که تصمیمات کوچک را باید با مغز و تصمیمات بزرگ را باید با قلب گرفت.
در 55 سالگی فهمیدم که بهترین دوست انسان کتاب و پیروی کورکورانه، از بدترین دشمنان انسان است.
در 60 سالگی فهمیدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
در 70 سالگی پی بردم که دوست واقعی کسی است که دستان تو را بگیرد اما قلب تو را لمس کند.
در 75 سالگی فهمیدم که فرو افتادن در برابر خدواند تنها راه برخاستن در برابر روزگار است.
در 80 سالگی پی بردم که مأموریت ما در زندگی بی مشکل زیستن نیست، با انگیزه زیستن است.
در 82 سالگی فهمیدم که اگر تو از کسی متنفری در واقع از قسمتی از خودت در او متنفری، چرا که اساسا چیزی که به تو مربوط نیست نباید افکار تو را مشغول کند.
در 85 سالگی پی بردم که به بزرگی آرزوها نباید اندیشید به بزرگی آن کسی باید اندیشید که می تواند این آرزو ها را بر آورده کند.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب،مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت:یارب از چه خوارم کرده ای
بر حلیب عشق ،دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
بیشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست،آن هم میزنی
خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم
گفت:ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل میشوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یاربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر میزنی
بر حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+ نوشته شده در جمعه سی ام مهر 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|

حافظ درباره عشق الهی که موضوع غزلهای عرفانی اوست، صحبت می کند. در مورد عشق انسانی هم وقتی از معشوقان جسمانی و مادی صحبت می کند، خاطر نشان می کند که عشق وی همچون امری است که به یک سابقه ازلی ارتباط دارد. در غزلهای عرفانی حافظ، عشق مجازی همچون پرده ای به نظر می آید که عشق الهی در ورای آن پنهان است.
درد عشقی کشیده ام که مپرس / زهر هجری کشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده ام که مپرس
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|
کودکی ده ساله که دست چپش به دلیل یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود،برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد…
پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد!
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند.
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود.
استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود.
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید.
استاد گفت:
دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی!
"یاد بگیريم که در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم"
+ نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|

گفت: سی سال دارم.
بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی سی سال دارم باید بگویی سی سال را دیگر ندارم.
راستی شما به جای سال هایی که دیگه ندارین ، چی دارین؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|

گفتمش دل میخری؟! پرسیدچند؟!
گفتمش دل مال تو؛ تنهابخند!
خنده کردودل زدستانم ربود،
تابه خودبازآمدم اورفته بود؛
دل زدستش روی خاک افتاده بود؛
جای پایش روی دل جامانده بود…
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|

میزی برای کار
کاری برای تخت
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی
+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|

هوا گرفته بود باران می بارید ...
کودکی آهسته گفت: خدایا گریه نکن درست میشه
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت   توسط محمود زمانی
|